دردانه مامان و بابا

خاطرات مامان و نی نی

 

سلام من سید آریا شمشیری

                                         همه ی زندگی

                                                             مامان و بابام هستم

                           

                                    به وبلاگ من خوش اومدین

                 

نوشته شده در چهارشنبه 3 / 8 / 1391ساعت 1:11 توسط مامان و بابا

سلام به پسرای گل من که بعدا قراره این پست و بخونن...

نی نی الان تو ماه نهم هست که تو شکم مامانه.خیییییلی هم پسر شیطون و فعالیه .بیشتر وقتا در حال ورجه وورجه هست و مامان خیلی سخت میتونه بخوابه...اسم این نی نی خوشکل فعلا داداشی هست که اریا صداش میزنهخندهالبته احتمالا آراد میشه ایشالله اسم ایشون.اریای مامان خیییلی منتظره اومدن داداشیه هر روز میپرسه که نی نی کی میاد یعنی چند تا بخوابیم میادچشمیه روز هم رفته بودیم خرید لباس و وسایل همه رو اریا انتخاب کرد برای داداششنیشخندبابایی هم گهواره رو برای نی نی سرهم کرده و کلا همگی اماده ایم  تا نی نی بیاد پیشمون.دیروز داشتم برای اریا توضیح میدادم که من باید برم بیمارستان وقتی نی نی خواست بیاد و تو و بابا باید شب و با هم تو خونه بخوابین و فرداش بیاید بیمارستان...اریا شروع کرد به بهانه گیری که نه نرو و از این حرفا .که بابا بهش گفت بزار بره پسرم من و تو با هم مردونه میریم پیتزا میزنیم و شب با هم جشن میگیریمهورا

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه 27 / 3 / 1395ساعت 0:56 توسط مامان و بابا |

سلام 

مامان تنبل بعد از یه سال وارد میشود...

اریای من الان چهار سالشه .

ویه خبر مهم بعد از این مدت اینه که اریا یه داداشی 4/5 ماهه تو راه داره واز این بابت همگی خیلی خوشحالیم مخصوصا اریا خییییلی منتظره...

اگه خدا بخواد تصمیم کبری گرفتم که دوباره یه مامان فعال بشم پس سعی میکنم بیام با اتفاقا و عکسای جدید...

الانم مدتیه که من و پسری تو خونه ایم و از زندگی لذت میبریم...

الان ابا گوشیم اومدم  ولی نمیدونم چرا نمیشه عکس گذاشت...پس باشه برای بعد.

نوشته شده در پنجشنبه 29 / 11 / 1394ساعت 18:44 توسط مامان و بابا |

اين پست و توي شهريور ماه نوشته بودم البته همينطور چركنويس مونده بود تا الان ...ميخواستم كاملش كنم كه ....خواب آلود

سلااااااااام

واااااااااي از اخرين پستي كه گذاشتم 1/5 ماه ميگذره ...

چقدر زود داره ميگذره...از وقتي ميرم سر كار انگار زندگي رو دور تند افتاده.....

اريا هم واسه موندن حتي خونه مامانم هم بدقلقي ميكنه..

از اول مهر مجبورم بزارمش مهد ..با اين يكي ديگه چيكار كنم..باز داستانها خواهيم داشت..

الان جديدا خيلي جالب شده به باباش هم ميگه نرو سر كار ديگهزیباهمه بمونن خونه دست به سينه اقامتنظر

الان بابايي هم كارش و گسترش داده و خيلي سرش شلوغه واقعا موقعيت بديه همه دچار استرس شديم..

اگه اريا اذيت نميكرد خيلي راحت تر ميشد...

از اريا بگم جداي اين حرفاش ما ديگه يه مرد كوچولو تو خونه داريم...واقعا مثل يه ادم بزرگهتعجبما كه هميشه اينطوري هستيم...همه چي رو خوب درك ميكنه..از احساسات و خاطره هاش ميگه ..تو همه كاري هم ميخواد دخالت كنه..اين يكي ديگه بيشتر مواقع دردسرساز ميشه...

ديروز رفته بوديم سه تايي عطر بخريم ..فروشنده تستر عطرها رو يكي يكي ميداد دستمون ..به ترتيب بابا ..اريا و من بو ميكرديم ..نو بتي بووووووود ديگه ..تازه به فروشنده ميگه مهندس من بو نكردمخندونک

كلا يه بچه اي هست كه به همه چي كار داره..گیج

و الان كه تو ابان ماه هستيم اومدم پست بزارم كه چشمم به اين خورد خيييييلي برام جالب بود ...واقعا چقدر زندگي و شرايط تغيير ميكنه...

و حالا الان:

اول از همه 5 ابان تولد گل پسر بود جشن

عزيز دلم ارياي گل من تولدت مبارك عسلم بغل

البته بر خلاف وبلاگ كه خبري از تولد نبود اريا امسال دو بار شمع تولد فوت كرد..يه بارش خونه ماماني با عمه و پارسا و دريا جون و يه بار هم توي مهدش.راضی

اريا ي مامان اميدوارم هميشه تنت سالم باشه و هر روزت پر از موفقيتهاي بزرگ و شگفت انگيز

خب بريم ادامه پست بالا...

گل پسرو از اول مهر گذاشتم مهد ...روزاي اول خودم چند ساعتي ميموندم پيشش و ديرتر ميرفتم سر كار...تا خودم بودم خوب بود ولي بعدش شروع به گريه و داد و بيداد ..ديگه بيشتر نميتونستم از كارم بزنم و بعد يك هفته ديگه مجبور بودم از صبح بزارمش و برم ...ديگه هر روز گريه و نق نق از همون كله صبح تا خط و نشون اخر شب كه فردا نميرم مهد گریه

قبلا خونده بودم كه براي عادت كردن به چيزي فقط بيست و يك روز وقت لازمه و خيلي عجيب كه بعد از بيست روز اريا ديگه موقع مهد رفتن اصلا گريه نميكرد..تعجب

و حالا پلان اخر ...

صبحها هميشه خودم ميبرمش مهد و بابايي ظهر ميره دنبالش.صبح همينكه از تقاطع ميپيچيم توي كوچه اريا خودش بدو بدو ميره طرف مهدش...به هر بچه اي كه ميبينه سلام ميكنه و ميگه چطوري؟بعد به من ميگه كه مامان اين دوستمه...

يه روز گل پسر مريض شده بود و شبش خيلي حالش بد بود و من تصميم گرفتم فردا سر كار نرم و با اريا بريم دكتر و اريا صبحش بيشتر استراحت كنه ...صبحش سر ساعت هميشگي از خواب بيدار شد و گريه كه من ميخوام برم مهد..من اولش گفتم كه مريضي و امروز نميري كه ديدم فايده نداره ديگه براي همين گفتم صبح اقاي قائمي(مدير مهد طه)زنگ زده و گفته چون برقمون قطع شده امروز مهد تعطيلهشاکی

ديگه خلاصه كه ماجرا 360 درجه زير و رو شده و خدا رو شكر همه چي مرتبه..

كلي هم شعر ياد گرفته و كاردستي ...و صحبت كردنش عالي شده...اعتماد به نفسش هم خيلي خوبه...

البته بديهايي هم هست كه مثل مريض شدن زياد يا اينكه بعضي روزا ظهر با خش و رد ناخن روي صورت برميگرده خونه غمگینولي در كل خوبه ..

حالا پلان بعدي.

مامان بريم حموم ...من:نه الان نميشه ..چرا بريم ببين چقدر ميكروب رو تنته اگه برن تو شكمت دلت درد ميگيره ..پس بايد بريم حموم بشورمشون برات ..منتعجب

شب موقع خوابيدن ...مامان شعر لالايي رو بخون ...من: گلدون خوابيد مثل هميشه ...مامان گلدون هم ميخوابه ...من :بله همه ميخوابن...ووووو قورباغه ساكت خوابيده بيشه....مامان بيشه كجاست ؟من:بيشه همون جنگله جايي كه يه عالمه درخت و حيوون باهمديگه هستن ..قورباغه هم تو جنگله ؟ قورباغه هم خوابيده الان؟بله همه ي حيوونا و درختا الان خوابيدن ...   من: لالالالايي  مامان يواش تر بخون درختا خوابيدن. من:شاکیخندونک

خ اينم تا اينجاي ماجرا ..

برم بخوابم ديگه ...سعي ميكنم ايندفه زودتر بيامزیبا

8 ابان 93

نوشته شده در شنبه 29 / 6 / 1393ساعت 18:16 توسط مامان و بابا |

 

يه هفته پيش بود كه از مسافرت برگشتيم..

مسافرت بدي نبود ولي يه اتفاق بد همرو بهم ريخت كه خدا رو شكر به خير گذشت..

روز دوم مسافرت بود كه بابلسر  بوديم .پاي پسري ليز خورد و با پشت سر خورد زمين ..يه دفه دست كه زدم به سرش دستم پر خون شد بعد ديگه نميدونم چجوري همه خونوادگي توي درمونگاه بوديم و سر آريا 5 تا بخيه خورد..خيلي خيييييلي بد بود حتي از ياداوريش هم دلم ريش ميشه ...بچم ديگه از گريه صداش گرفته بودگریه

ولي خدا رو شكر علائم خطرناك نداشت و ز فرداش ديگه حتي نگفت سرم درد ميكنه و يه جورايي بهتر شد...

الان از سر كار دارم مينويسم زياد فرصت ندارم ..تا بعدبای بای

نوشته شده در شنبه 18 / 5 / 1393ساعت 11:45 توسط مامان و بابا |

سلاااااااااااااااام

من مامانم...

بالاخره اووومدم .دلم خبیلی برای نوشتن و دوستام تنگ شده بودبغل

دوستان حسادار در جریان هستن که تیرماه چقدر ماه سختیه ..اظهارنامه های مالیاتی و حجم کار وحشتناکتعجبگریه

خب مستقیم بریم سراغ پسری ..

دیگه برای رفتن به خونه ی مامانیش اذیت نمیکنه باباشو البته چز چهارشنبه هاخندونک

یه چیز دیگه که فک همتون میفته اینه که بعضی روزا صبح قبل از رفتن من سر کار بیدار میشه و خیلی روشنفکرانه بوس میده و خدافظی میکنه باهامتشویقمن که هنوز تو شک این قسمتم..باورنکردنیهفرشته

این روزا ذهن پسر رو سوالاتی مشغول کرده که ماهیچ جوابی براش نداریم ...اگه کسی میدونست لطفا راهنمایی کنه؟

که مثلا چرا توی دستش کنار انگشت کوچیکش یه انگشت دیگه ندارهمتنظریا چرا چشمش جای دماغش نیستراضی

بابایی بهش گفته که اگه جیغ بزنی دندونات میریزه ..حالا به هر بی دندونی که میرسه میپرسه خیلی جیغ زدی که دندونات ریخته؟خندونک

به هیچ عنوان دوست نداره که کسی توی غذا خوردن بهش کمک کنه ..وقتی بهش میگم آریا من غذا بدم؟میگه نه خودم میدم..

دسشویی هم که خودش میره و یه کارایی میکنه اصلا اجازه نمیده کسی بشورش و فقط خودش میشوره..بعدشم یه دوش اساسی با مایع دسشویی میگیره و میاد بیرون...باور کنید کارش خیلی بهداشتیه چند بار چکش کردمتشویق

خلاصه که پسرم خیلی زود داره مستقل میشه ..خیلی زودتر از چیزی که فکرشو میکردم...

وقتی که غذاشو تموم میکنه میگه مامان مرسی خیلی خوشمزه بود ...بعد خودش بشقابشو جمع میکنه ...البته این کار خوب و از بابایی یاد گرفته ..

دوست داره که براش خاطره تعریف کنم ...مثلا بگم یادته رفتیم اونجا ..اینکارو کردیم و اینجوری شد..با جون و دل گوش میکنه و سوال میکنه...

قصه گوش کردن رو هم خیلی دوست داره..اخرین قصه ای که شنیده هم ماجرای تپلوو بوده که تو جاش جیش میکرده تا اینکه ستاره ی مهربون بهش یاد میده که قبل خواب باید جیش کنه..بعضی وقتا هم خودش شنگول منگول و تعریف میکنه البته خیلی هیجانیو پس و پیش..اون قسمت پاره کردن شکم گرگه رو هم از همه بیشتر دوست دارهشیطان

جمعه این هفته هم قراره بریم مسافرت با بابایی و مامانیو خاله آتنا و عمو جلیل و دایی ارمین..

برمیگردم با عکس

پسر مامان خیلی دوست دارم ..نفسمبوسمحبت

دوستای خوبم ممنون از حضورتون..ایشالله بزودی بهتون سر میزنیم...

نوشته شده در پنجشنبه 2 / 5 / 1393ساعت 2:33 توسط مامان و بابا |

به دلیل  استقبال از پستهای مامان

 

  بهش پشنهاد شد  همه پستها از این به بعد به حالت چکنویس در بیاد .

 

فقط واسه  آینده پسرمون بنویس  عزیز دلم .

 

       بابایی

نوشته شده در چهارشنبه 1 / 5 / 1393ساعت 3:03 توسط مامان و بابا |

سلام دردونه من

یه چند وقتیه خیلی گرفتاریم . مامان که میره سر کار و من هم شدم سرویس   شما

مامان صبح 7.30 میره تا 3  ( خیلی دیر میاد همین روزاست قفل خونرو عوض کنم نزدیکه خون و خونریزی بشه )

منم  8.30 شما رو بیدار میکنم و میبرمتون  خونه مامانی منیژه ( مامان مامانت )

تا ظهر ساعت  2 که باز میام دنبالت .  صبح که با گریه میبرمت ظهر هم که میخوای از بالای  پله ها حرکت انتحاری کنی  خودتو بندازی بغل من .  یه چند روزی بردیمت مهد نزدیک بود هممون افسردگی بگیریم  اینقدر بهت سخت میگذشت که یه سره تو خودت بودی مامانی همم همیشه التماس میکرد بیارینش پیش خودم ولی مخالف سرسخت من بودم چون میدونستم گل پسر لوس  میشه در حد تیم ملی . از لوسی که بگذریم به قول مامانت  اگه  جلوی مامانیتو نمیگرفت و خوراکی دادن به عناوین مختلف ( صبحانه . دسر . میان وعده . قبل از وعده . یه کمی  بین وعده . نهار . بازم دسر  . وعده قبل از خواب .  نصف خربزه یا طالبی هر کدوم در دسترس بود )  ادامه پیدا میکرد یه توپ قل قلی تحویل میگرفتیم  که مامان قاطعانه اعتراض کرد و امروز که رفتم بیارمت به مامانی گفتم نهار خورده گفت نه بچم از صبح که آوردینش یه شیر کاکائو خورده یه کم عدسی از  سحر بوده  الانم گشنش بود دلم نیومد یه نصفه طالبی قاچ کردم  نوش جان کرد .

خسته نباشین مامان جان ( به قول باجناق عزیز )

عاشق این حرف زدن باجناق عزیزم  هستم و از همینجا ارادت  خالصانه خودمو نثارش میکنم دروغگو

یه جک خنده دار هم  میگه که آدم به اوج روابط عاشقانه باجناقها پی میبره . میگه میدونی چرا چند تا باجناق که توی یه باغ بودن و گرگ بهشون حمله کرد نتونستن جون سالم در ببرن چون هیچکدومشون به  هم کمک نکردن . ها  ها هاااا        دلم درد گرفت .

 بالاخره همینجوری داریم میبریمو   میاریم تا خدا چی بخواد . مامان حسابی سرش شلوغه از  یه طرف تا 3 که شرکته بعدشم که عصری که پا میشه به  افطاریو و بعدشم سحریو  آخر شبم میشیینه کارای شرکتای دیگرو انجام میده خلاصه الان که فهمید نشستم چند خطی بنویسم  گفت از دوستای محترم معذرت خواهی کنم که نمیتونه تا آخر برج که کاراش تموم میشه بهشون سر بزنه ولی یواشکی از احوالاتت همتون   با خبره و شما بخونین مخفیانه از شرکت یه نیگاهی میندازه .الانم  یه نیگاهی بهم کرد فکر کنم حساباش کم آورده داره دنبال مقصر میگرده  جا داشت که مثال معروفمو  اینجا  بهش بگم که آرزو کی  ( چه کسی )تو کاسه ماست  خورده ؟

 این مثال برمیگرده به قدیم که مثل ما نبودیم یه سطل ماست 3 کیلوی رو سه نفر آدم در یک وعده غذایی میل کنن   کار برد داشته  . ملت اون زمان خیلی  صرفه جویی میکردن وبا قطره چکون ماست میخوردن بعضی وقتا هم  ماستو تذریق میکردن که تاثیرش بیشتر باشه و مصرفش کمتر  این خیلی کاره بدی بوده که کسی توی کاسه ماست بخوره واسه همینه  توو ایالت ما این مثال معروفه .

 

 

خب پسرم اول خرداد یعنی از 12  رفتیم شمال  با مامانی و عمه جون و پارسا دریا

و  به قول تو عمو رژا  ( عمو رضا  شوهر عمته )

 یه 5 روزی بودیم و  حسابی به ههمون خوش گذشت به خصوص به تو که دیگه مونده بود نجان غریق بشی و از همه مهمتر چند تا حامی داشتی که  اجازه نمیدادن بالا تر از گل بهت بگیم خدار شکر  به سلامتی رفتیمو برگشتیم  عکساشش بمونه واسه مامانت که تو گوشیشه و هنووز نریخته رو سیستم .

اینجوریا دیگه .

 

 سرت سلامت  و دلت خوش نازنین

 

دست حق پشت و پناهت

علیرضا

 

 

نوشته شده در دوشنبه 16 / 4 / 1393ساعت 2:13 توسط مامان و بابا |

امروز با پسری رفتیم و یه مهد خوب پیدا کردیم...

از در که وارد میشدی یه حیاط بزرگ و دلباز داشت با کلی تاب و سرسره ...بعد بدنبال مدیریت رفتیم طبقه بالا.

تو راه همه ی پرسنل بعد از سلام و احوالپرسی با رویی خندان و گشاده اتاق مدیریت و نشون دادن...

بعد وارد شدیم و مدیر مهد که واقعا خیلی مهربون و دلسوز و اگاه به نظر میرسید کلی توضیح داد برامون و راهنمایی کرد...

منم بعد از اون خاطره ای بدی که داشتم انگار به بهشت وارد شده بودم و فرم ثبت نام و پر کردم ...

بعد با مربی اریا اشنا شدم که همه بهش تکتم جون میگفتن.چهره ی مهربون و صبوری داشت و سعی کرد با اریا صمیمی بشه ..دیگه اونا با هم رفتن تو اتاق و مشغول بازی شدن .مربی هم که دید اریا حواسش تقریبا از من پرت شده گفت که شما برین و چون امروز روز اول یه ساعت دیگه بیاین دنبالش ...

من رفتم ولی حس بدی داشتم ...همش نگران نفسم بودم که برگرده ببینه من نیستم چیکار میکنه..

البته از قبل بهش گفته بودم که کار دارم و باید برم سرکار ولی زود برمیگردم دنبالت...ولی بچم همش میگفت نه تو هم بیا.

خلاصه یکساعت تموم شد و من به سمت مهد پرواز کردم...دیدم اریا بغل مربیش نشسته گریه نمیکرد ولی معلوم بود که گریه کرده.تا منو دید بغضش ترکید و پرید تو بغلم..و هم گریه میکرد هم میخندید..

دیگه تا اومدیم تو ماشین بهش میگفتم دیدی گفتم زود میام دنبالت؟بچم میگفت اره دیدم زود اومدی..

بابایی هم امشب براش جایزه گرفته و قراره فردا فرشته مهربون جایزشو بده به مربیش تا به اریا بده...حالا وقتی میگم اریا دوست داری بری مهد ؟میگه اره ..ولی میگه مامان زود میای دنبالم ؟من دنبالت میگردمگریه

عزیز مامان دلم و کباب میکنی با این همه فهمیده بودن و دانایی..کاش یه کم بچه لوس و ننر و لجبازی بودی ...

من واقعا بهت افتخار میکنم به خاطر داشتنتمحبت

حالا فردا اریا جون با مامان میره مهد و بعد دوساعت بابایی میره دنبالش ..تازه جایزه هم در انتظارشه ....

امیدوارم که زودتر این مرحله رو پشت سر بزاریم و تو هم به مهد علاقه مند بشی تا منم یه کم خیالم راحت بشه...

دوست دارم عزیزم ..نفسمبغل

نوشته شده در يکشنبه 11 / 3 / 1393ساعت 2:08 توسط مامان و بابا |

امروز رفتم واسه یه قرار کاری..

همون جایی که قبلا کار میکردم حالا بعد از دو سال دوباره بهم پیشنهاد کار داده...

بعد از همه ی مشکلاتی که پیش اومد خوشحال شدم که پشیمون شدن و فهمیدن مشکل از خودشونه...

قبول کردم که برم ولی این دفه با قدمای محکم تر و یه حس قشنگ پیروزی ...

اولش نمیخواستم قبول کنم و دودلی تمام حسی بود که داشتم ...ولی کلا معتقدم هیچ چیزی اتفاقی نیست..حتما باید درسی رو از زندگی میگرفتم که نگرفتم وحالا اموزگار ازم میخواد که دوباره اون واحد و بگذرونم...

چند وقت پیش هم برای ارشد انتخاب رشته کردم ...نمیدونم قراره چی بشه ...ولی نمیخوام مقاومت کنم و فقط پیش میرم...

امروز جگرگوشمو  رو بردم یه مهد برای اشنایی...اصلا از اونجا خوشم نیومد..یه بر بچه رو مثل ... ریخته بودن تو یه زیر زمین و تو این گرما یه پنکه روشن کرده بودن روی سرشون...و کلا چند نفر خانمی که بودن سرشون تو کار خودشون بود و کاردستی درست میکردن برای روز جشنشون ..بچه ها هم برای خودشون بازی میکردن و میلولیدن تو هم..

اعتراض که کردم گفتن امروز پنجشنبه ست و چون بچه ها کمن هیچ برنامه خاصی نداریم همینطور برای تابستون..نمیدونم یعنی چون بچه ها کمن دیگه نیاز به مراقبت و رسیدگی و اموزش ندارن؟

اریا هم همش به من چسبیده بود اولش ..ولی بعد با چند تا از بچه ها ارتباط برقرار کرد ولی بازم از من چشم برنمیداشت...

باز شنبه میرم چند جای دیگه سر میزنم تا یه حای مناسب پیدا کنم..

دوشنبه هم برنامه ی مسافرت داریم اگه خدا بخواد...

توکل به او

نوشته شده در پنجشنبه 8 / 3 / 1393ساعت 19:54 توسط مامان و بابا |

سلام

پست ایندفه فقط مختص شیرین زبونیای عسل منهزبان

برو پی کارت ..برو گریه کن:این دوجمله ای مال وقتیه که گل پسری احساس میکنه کسی داره تو کارش دخالت میکنه یا مانعش میشه ...نمیدونم دقیقا چه ربطی به هم دارن شاید وقتی خودش میره پی کارش بعدش میره گریه میکنهقه قهه

وقتی گوشیم زنگ میزنه میگه بیا مامانته ...تعجبیا یه روز که با مامانم رفته بودیم بازار به خاطر شلوغی چند قدمی جلوتر از ما بود..اریا بهم میگه پس مامانت کجا رفت؟خنده

مامانم جدیدا موهاشو شرابی کرده..اریا به مامانیش میگه :چی کار کرددی تو؟اونم که فکر میکنه کار بدی کرده که اریا ناراحت شده با نگرانی میگه هیچی عزیزم چی شده؟آریا با دعوا میگه موهاتو گرمز (قرمز)کردی ..مامانمسبزخندونک

موقع رانندگی سر چارراه..پدر پشت چراغ قرمز واستاده..آریا:بابا نری چراغ گرمزه...بابا:چشم... آریا وقتی چراغ سبز میشه میگه؟هاااا فهمیدم سبز شد حالا برو..بابااجازهچشم

روز تولد بابا هم 17 اردیبهشت بود من برای بابا شلوار خریده بودم و اریا هم تیشرت و مامانیا هم پیرهن..بعد بابا داشت لباساشو پرو میکرد ..اریا اومده چسبیده به پاهای باباش و میگه:بابا خییییییییلی خوشکل شدی ..پدرهیپنوتیزمبغل

درمورد هرکی که خیلی دوسش داره هم یه جمله دوست داشتنی میگه :مثلا :مامان خوشکل خودمیزیبا

آریا دایی آرمینشو خیلی دوست داره..روزی چندین بار با گوشی اسباب بازیش باهاش حرف میزنه ..میگه :آرمین کجایی؟رفتی کتابخونه درس بخونی(داره برای کنکور اماده میشه)بیا خونه ما خرسی (عروسکش)مییش(مریض)شده ..امپولش زدم خوب بشه..خرسی گریه کرد...بعد اخرشم یه لیست خرید میده دستش ..مداد یا همون اسمارتیز مدادی ..نوماشی یا نوشابه ...و...

من بهش میگم آریا کی اینو خراب کرد:میگه آرمین...بابا یه چیزی خریده داده به آریا میگه کی اینو خربده :میگه آرمین..من بردمش بیرون یکی ازش میپرسه با کی رفتی بیرون :با ارمین ..چند باری هم نصف شب از خواب پاشده با گریه میگه ارمین کجاست؟یا تو خواب میگه مامان ارمین اذیت میکنه..خلاصه که ارمین اینجا اونجا همه جا..البته بگم که داییشم خییییییلی خیلی آریا رو دوست داره ..وهمیشه باهاش بازی های بچگونه میکنه ..کشتی میگیرن و توپ بازی میکنن...حتی داییش هر جا بره واسه هیچکی غیر از آریا سوغاتی نمیاره ...راضی

و خیلیای دیگه که الان یادم نمیاد...

پسر عسلی من دوست دارم

شب بخیرمحبت

 

 

نوشته شده در يکشنبه 28 / 2 / 1393ساعت 1:42 توسط مامان و بابا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 17 صفحه بعد