آریا آریا ، تا این لحظه: 15 سال و 1 روز سن داره

دردانه مامان و بابا

28 بهمن 91

سلام شوکولات کره ای مامان مبارکت باشه پسرم دندونای نیشت هم بالاخره سر زدن ...الهی قربون دندونات برم...همشون کوچولو و موشموشکین...فقط دیگه مثل اولا سفید سفید نیستن...به خاطر قطره آهن و ...نمیدونم کی بتونی مسواک بزنی خودت.چون من و که اصلا نمیزاری دست به دندونات بزنم... عزیزم این روزا مشغول تدارک جشن عروسی خاله آتنا هستیم...خرید و تالار و مزون و ارایشگاه...هر جا هم که میریم ماشالله به شیطونیات...واقعا حواس همه رو متوجه خودت میکنی و همه میان و لپت و میکشن و بوست میکنن...راستی گفتم لپ ...لپات و نشون میدی و میکشیشون ...دندوناتم که گفتم به هم میزنی و نشونشون میدی...خیلی دوست داشتنی تر میشی ... از بس هر وقت شیر خواستی گفتم به مامان بوس بده ...
29 بهمن 1391

20 بهمن 91

سلام فندقم خوبی عزیز دلم؟؟ امشب که اینقدر خسته بودی که همینطوری خودت موقع شی شی خوردن خوابت برد..الانم بیهوشی افرین مامانی همیشه همینطور راحت بخواب باشه؟؟؟ امشب اومدم که عکسای هفته ی پیشت و بزارم که با بابا سه تایی رفته بودیم پارک و خیلی بهت خوش گذشت ..منم از شادی تو مشعوف شدم ببین چه بامزن... این اولشه ...فکر کنم داری میگی اخ جون بازی... اولش از سرسره میترسیدی ولی بعدش بابایی سرت داد تو دستش که خیلی دوست داشتی.. موقع تاب سواری و کلا هر چیزی که تکون داشته باشه خودت میخونی تا تا ..تا تا...یعنی تاب تاب عباسی اینم دلیل تصویری برای دیر اپ شدنم...جالبیش اینجاست که میدونی باید با موس کار کنی...وبعدش که دی...
21 بهمن 1391

91/11/10

سلام جوجه ی ناز نازی من عزیزم پونزده ماهگیت مبارک گلم... 5 م با هم رفتیم بهداشت واسه قد و وزن ...خدارو شکر همه چی خوب بود قدت 83 و وزنت 12 کیلو بود..که خیلی عالیه...نوبت بعدی 18 ماهگیه که واکسن داری... عزیزم این روزا خیلی کارای خطرناک میکنی...مثلا چند روز پیش بود که دیدم با ناله و یه کم گریه صدا میزنی ما ما ما ما...بعد گفتم لابد داری لوس میشی منم نیومدم و گفتم آریا تو بیا اینجا پیش عروسکت...همیشه که میگم بیا در حال گریه کردنم میای ولی دیدم پیدات نیست و کم کم داری گریه میکنی ...ترسیدم و زود پریدم و دیدم...وااااااااااای رفتی رو صندلی و بعد نمیدونم چه جوری رفتی روی میز کامپیوتر ...هم تعجب کرده بودم هم خندم گرفته بود...بعد خودتم از ارتفاع...
11 بهمن 1391

بدون عنوان

سلام عشق نفسیم... بالاخره امشب شد که بیام واسه اپ ...وروجک تقصیر خودته که مامان فرصت نمیکنه زودتر بیاد اپ کنه... اخه چرا اینقدر شیطونییییییییی هاااااااااااااااا... الان که لالا کردی فعلا ....ولی بعضی وقتا خیلی تو خواب بیدار میشی و گریه میکنی شبا...روزا هم که میخوابی تا یه صدای کوچیک میاد در جا بی مقدمه بلند میشی وایمیستی ...مثل ادمایی که یه عالمه کار دارن ولی خوابشون میبره... یه سره هم بهم اویزون میشی و شی شی میخوای ...فکر میکردم هر چی بزرگ تر بشی وابستگیت کمتر میشه ولی مثل اینکه داری وابسته تر میشی .... دیگه از کارات که هر چی بگم کم گفتم...شکوندن روزی یک لیوان و بشقاب که رو شاخشه ...من و بابا رو هم خر میکنی در حد تیم ملی ..هر و...
28 دی 1391

.چهارده ماهگی نفسی

سلام وروجکم قبل از هر چیز چهارده ماهگیت مبارک نفسم... خدا رو شکر حال همه خوبه تو هم که مریض شده بودی خیلی زود بعد از اخرین پستی که گذشته بودم خوب شدی مامانی...فقط یادم میاد بعدش به خاطر شربتت اسهال شده بودی و پات به شدت سوخته بود و هر بار که جیش میکردی گریت میرفت رو هوا...تا دو روز حتی پماد رو هم با گریه بهت میزدم و کلا دیگه پمپرز نزاشتم بهت...و دیگه چشمت روز بد نبینه فرشارو سرویس کردی عزیزم...ولی اشکال نداره فدای سرت...خوشحالم که خوب شدی بزرگ شدنت هم کاملا میشه احساس کرد...وقتی بهت میگم یه چیزی رو بیار خیلی برام جالبه که چقدر خوب متوجه میشی و میاریش برام...دیشب به بابایی میگفتم که اریا گلایی که روی پرده ی اتاقشه رو میدونه و امروز ...
12 دی 1391

دندونیا

سلام.الان دیدم چهار تا از دندونای عقبیت همش یهو باهم سرزده ..بعضیاش بیشتر بعضیا کمتر ...اگه همش در بیاد میشن دوازده تا بعدش اینجوری میشن دندونات بپا موش نخورشون عزیزم شوخی کردم خودم مواظبشونم از دست موشا ..مبارکت باشه ناز نازی من راستی کریسمس هم مبارک...ایشالله که سال میلادی جدید سال خوبی برای همه ی دوستای گلم باشه... ...
12 دی 1391

خدایی کن مادر خوب

نگاه کن به کوچکی و بی پناهی و نیازهای لحظه به لحظه اش. که دمی تو را از خود غافل نمی خواهد و نمی تواند ببیند. هیچ کسی را در دنیا نمی شناسد جز تو. با هیچ کس پیوندی ندارد جز تو. ... به هیچ کس امید نمی بندد جز تو. به هیچ کس آرام نمی گیرد جز تو. فقط و فقط تو را می شناسد و تو را می خواهد. عجیت "یکّه شناس" است. اوج نیاز و بیچارگی اش را حسّ?می کنی؟ اوج قدرت و حیات خودت را درک می کنی؟ اگر او را محروم کنی، چه کسی او را می پرورد؟ و تو... که خود او را آورده ای و خواسته ای و دوست داشته ای؛ می شود محرومش کنی؟ می شود کنارش نباشی و نمانی؟ آن هم زمانی که نیاز و تکیه گاه و امید او، فقط و فقط تویی! تجربه ی خدا بودن، اله بودن، تم...
11 دی 1391