آریا آریا ، تا این لحظه: 15 سال و 1 روز سن داره

دردانه مامان و بابا

مامان مریض

سلام عسلم بالاخره دیشب بعد از حدود یه هفته برگشتیم خونه .توی این مدت هم حسابی دلمون واسه بابایی تنگ شده بود نه. بابایی هم خیلی دلش تنگیده بود واسه نی نی ش و یه هالمه بوسش کرد و گفت که چقدر بزرگ شدی . تو این مدت نسبتا طولانی رفتیم و سیسمونی قشنگت و خریدیم  که الان نمیتونم عکساشو بزارم به دو دلیل: 1_هنوز اتاقت اماده نیست چون قراره کاغذ دیواری بشه .پس هنوز نمیشه وسایلتو چید. 2_عزیزم من سرما خوردم وخیلی بیحالم وگرنه عکس اون کوچولوهاشو برات میزاشتم. ولی به زودی کم کم عکسارو اماده میکنم و میزارم. تو هم واسه مامانی دعا کن تا زود زود خوب بشه چون عزیزم مامان خیلی نگران که داروهایی که میخوره رو سلامتیه شما تاثیر بزاره. بوووووووو...
7 شهريور 1390

پسرم تولدت مبارک

    امروز جمعه 28 مرداد 90 ماهگرد هفت ماهگی شوووووووووومبولیه عزیزم از این که داریم به روزی که من و بابایی میتونیم تو رو ببینیم نزدیک میشیم واقعا واقعا خیییییییییییییلی خوشحالیم. اینم کیک تولدت البته عکسش .قووووووووول میدم وقتی دنیا اومدی جبران کنم یه کیک واقعیه خوشمل . عزیزم من و بابا عاشقانه دوست داریم .   تولدت مبارک ...
30 مرداد 1390

فزت برب الکعبه

به جز از علي نباشد به جهان گره‌گشايي          طلب مدد از او کن چو رسد غم و بلايي چو به کار خويش ماني در رحمت علي زن        به جز او به زخم دل‌ها ننهد کسي دوايي ز ولاي او بزن دم که رها شوي ز هر غم          سر کوي او مکان کن بنگر که در کجايي بشناختم خدا را چو شناختم  علي را               به خدا نبرده‌اي پي اگر از علي جدايي علي اي حقيقت حق علي اي ولي مطلق       تو جمال کبريايي تو حقيقت خدايي نظري ز لطف و رحمت به من شکسته ...
29 مرداد 1390

ترانه باران

باز برای آسمون                  از راه رسید یه مهمون یه ابر چاق سیاه                 با خنده های قاه قاه ابر ِسیاه شیطون                دوید توی آسمون نشست کنار خورشید          دامنشو روش کشید آسمونو سیاه کرد               خنده ای قاه قاه کرد خورشید به ابر نیگا کرد&nb...
26 مرداد 1390

سوغاتی

هووووووووووووووووووووورا  بابایی دیشب برگشت و واسه پسر خوشکلمون یه سوغاتی خومشل اورد که عکسشو گذاشتم. چون هنوز ما واسه نی نی مون هیچی سیسمونی نخریدیم این اولین لباس نی نی گولو محسوب میشه تازه دیشب که بابایی دلش واسه نی نی ش خیلی تنگ شده بود یه بازی جالب کرد.بابایی چراغ قوه گرفت روی شکمم تا نی نی نور رو بتونه احساس کنه و قند عسل مامان که تا حالا نور ندیده بود یه دفعه یه تکونی خورد که من ترسیدم و جیغ کشیدم ولی کلا بازی بامزه ای بود چون بعدش که به نور عادت کرده بودی دیگه یواش یواش تکون میخوردی و بازی میکردی. عزیزم میدونی که مامان و بابا به اندازه ی همه ی ستاره ها دوست دارن؟ ...
26 مرداد 1390

جوجه ورزشکار

سلام پسر ورزشکار مامان. این روزا اینقدر داری تو دل مامان تکون میخوری که دیگه بابایی هر وقت دلش برات تنگ میشه میادو نازت میکنه .اخه قبلا خیلی باید منتظر میموند تا تو دست و پا های کوچولوت و تکون بدی بعضی وقتا هم مامانو نیشگون میگیری که خیلی دردش میاد و خیلی واسه نی نی گولوش نگران میشه نی نی گولوی مامان من حاضرم که تو منو نیشگون بگیری و لگد بزنی ولی خودت راحت باشی. پس کلا راحت باش بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس عزیزم مامان یه خورده ناراحته از بعضیا و امروز میخوام از بعضی از ادما برات بگم که با غرور و تکبر ویه سری کارا همیشه احساسات ادمارو جریحه دار میکنن.عزیز...
25 مرداد 1390

دلتنگی

سالم عسل مامان عزیزم بابا چون کار داشت امروز رفت مشهد و احتمالا تا شب بر میگرده.ولی هنوز که یه ساعتم نشده دلمون خیلی برای بابایی تنگ شده نه !!!! بابایی زود کارتو انجام بده و برگرد چون من و نی نی دلمون تنگ شده ولی من و تو هم تنها نیستیم چون مامانی و بابایی و دایی ارمین و دایی امیر افطار میان پیشمون وباید بریم واسشون غذاهای خوشمزه درست کنیم. اقا پسر شما هم خیلی قوی شدی ها چون الان که دارم تایپ میکنم شکم مامان میره تا اتاق خواب و بر میگرده الهی قربونت برم عاشقتم مامانی ...
25 مرداد 1390