آریا آریا ، تا این لحظه: 15 سال و 1 روز سن داره

دردانه مامان و بابا

دو ماهگی عشق مامان

سلام عسل مامان ایندفعه دیگه واقعا دیر تر از همیشه اومدم ببخشیدناراحت اخه شما خواب که هستی و من هر وقت میام کامپیوتر و روشن میکنم سریع بیدار میشی در صورتیکه اگه نیام سمت کامپیوتر شاید یه سه چهار ساعتی بخوابیسبزجالبه نه پسر گلم تو این یک ماه  شما کلی بزرگتر شدی و دیگه تقریبا من و بابایی رو میشناسی.الهی قربون اخلاق خوبت برم بجز وقتایی که دل درد داری و گشنه هستی و خوابت میاد وجیش کردی (دیگه وقتی نمیمونه ) همیشه برای من و بابایی میخندی و حرف های نامفهوم میزنی.ودیگه خیلی بیشتر با اسباب بازیهای صدادار و پر رنگت سرگرم میشی.به طرف صدا برمیگردی و اسباب بازیاتو دنبال میکنی... ماجرای واکسن دو ماهگی:چون من اصلا دلم نمیومد که ببرمت برای واکسن و...
13 دی 1390

تولد یک ماهگی جیگر مامان

سلام     سلام اریا جون مامان یه ماه از اومدت پیش ما میگذره و من حاضر نیستم جای تو رو با هیچ چیز -هیچ چیز توی زندگیم عوض کنم .عزیز دل مامان هر روز که میگذره تو خودتو بیشتر و بیشتر تو دل  مامان و بابا جا میکنی .واقعا این همه عشق هیچ وقت برای من حتی قابل تصور نبود.                                        اریا جان تولد یک ماهگیت مبارک اینم چند تا عکس از یه ماهگی پسرم و کیک تولدش.. الهی قربون خندهات ...
7 آذر 1390

یک ماهگی اریا جون

سلام به همه ی دوستای خوب و مهربون من و بابایی و اریا ببخشید که اینقدر اپ کردن وبم طول کشید یه سلام مخصوص و ویژه به پسر عزیزم اریا جون که بعدا قراره خاطراتشو بخونه .پسر عزیزم من و بابا از وقتی که تو پا به زندگیمون گذاشتی از خوشحالی سر از پا نمیشناسیم و روزی چند بار خدارو به خاطر داشتنت شکر میکنیم.و واقعا بهترین هدیه خدا توی زندگی ما هستی واییییییییییییییییی چقدر حرف برای گفتن دارم...خیلی وقته که میخوام بیام وبو اپ کنم ولی اصلا نمیشه یا پسری بیداره و نمیذاره و یا خوابه و من اینقدر خستم که اصلا حسش نیست و میرم از فرصت استفاده میکنم و میخوابم ..الانم که 12.45 دقیقه جمعه شبه یه بار من اریا رو خوابوندم که بیام وب ولی بیدار شد و باباییش ال...
5 آذر 1390

هفته ی اول زندگی اریا جون

سلام به آریاجونی مامان پسر عزیزم امروز تقریبا یه هفته ست که تو پاهای کوچولوتو به این دنیا گذاشتی و زندگی مامان و بابا رو پر از عشق و قشنگی و امید کردی تاریخ دقیق تولدت هست 5 ابان 90 ساعت 9.10 آریا جون به زندگی ما خوش اومدی از همه ی دوستای عزیزم که تو این مدت به ما سر میزدن هم خیلی ممنونم و برای همشون ارزوی سلامتی میکنم حالا یه کم از خاطرات این چند روزی که گذشت و مینویسم البته به صورت خلاصه چون پسریم الان خوابه و ممکنه بیدار بشه... شب همون روزی که آخرین پستو گذاشتم رفتیم بیمارستان .بعد تا شوهری کارای بستریو کرد شد ساعتای 9 شب که من و با مامانم توی اتاقمون مستقر کردن .اونشبو به جرات شاید یک ساعت خوابیدم هم به خاطر استرس و هم سرم...
13 آبان 1390