آریا آریا ، تا این لحظه: 15 سال و 1 روز سن داره

دردانه مامان و بابا

امروز چهارشنبه 16 فروردین 91

سلام پسل قند عسلی من خدا رو شکر حالت که خیلی خوبه والان لالا کردی    امشب ساعت 8 بعد از اینکه مامانی شما رو بردن حموم دیگه خیلی خسته شده بودی و بعد از خوردن یه شیر حسابی دیگه بیهوش شدی...عزیزم شما کلا شبا خیلی خوب میخوابی یعنی همون هشت و نه دیگه کامل خوابت سنگین میشه و هر چی هم من و بابایی سر و صدا کنیم    بیدار نمیشی ولیییییی....ولی امان از روزا که خیلی کم میخوابی . یعنی از صبح که بیدار میشی تا خود شب فقط دو سه تا  15 تا 30 دقیقه میخوابی که این خیلی کمه ...نمیدونم ببرمت دکتر یا نه!!! ولی میگن چون خواب شبت خوبه اشکال نداره... جونم برات بگه عزیز دلم از این جند روز اینکه :مسافرت کنسل شد و نرفتیم.و از بعد از عید...
17 فروردين 1391

اریا در 5 ماهگی ...عکس

  سلام اینم چند تا از عکسای پسری واسه دوست جونیا     اینم فیگور این چند روز اخیر ...ولی باور کنید که ما بهش زبون درازی یاد ندادیم.خودش در میاره... اینم اریا جون در حال پخ پخ کردن موهای عروسکش... فعلا بای ...
8 فروردين 1391

عید نوروز 1391 مبارک

سلام به قندعسلی مامان .الان که حالت خوبه و خوابیدی خدا رو شکر و یه سلام چاق و چله به همه ی دوست جووووووونیا. وااای چقدر بد شد که من نتونستم بیام قبل و بعد سال تحویل که به همتون تبریک بگم واقعا شرمندم. ولی به خاطر اینکه سر کار میرفتم همه ی تکوندنیام مونده بود بی تکون تازه خرید هم داشتم .ولی بدی کار اینجا بود که من تا خود 28 م باید میرفتم کارخونه برای بستن حسابها و دادن دستمزد و... ولی خدا رو شکر همه ی کارام انجام شد به لطف علیرضای خوبم و مامانا (مادر شوهر )و خواهر گلم.واقعا که دست همشون درد نکنه ...خیلی دوستون دارم روز اول عید هم که از دو ساعت قبلش رفتیم به پیشواز سال نو ...چون اریا جونی مامان دیگه چند وقتی هست که ساع...
7 فروردين 1391

4 ما و نیمی اریا

سلام به روی مثل ماهت پسرم ویه سلام به همه ی دوستایی که به من و اریا لطف داشتن و ازمون سر زدن و نظر گذاشتن. راستش یه هفته ای اینترنت نداشتم و چون اصلا خونه نبودم و وقتی که بودم وقت نمیکردم شارژش نکردم...تا اینکه گفتم جمعه وقت خوبیه برای به روز کردن وبلاگ پسری ولی مگه ماشالله میزاره... عزیز دل مامان من دیگه چند روزی هست که میرم سرکار...ساعت کاری 7 تا 2 هست ولی دیگه از شش صبح بیدار میشم تا تورو برای رفتن به خونه ی مامانی اماده کنم...ظهراهم که دیگه تا تو رو با بابایی بر میداریم و میایم خونه میشه 2.5.ناهار میخوریم و تو رو میخوابونم و تا میام که خودم بخوابم میینم صدای اواز میاد :آآآآآآآآآآآآآ ااااااااااا با کسره یا فتحه ...اصلا چه فرقی م...
21 اسفند 1390

4 ماهگی اریاجونی

سلام گل پسری ماهگرد ٤ ماهگیت مبارک باشه عزیزم...بزار بوست کنم به به خیلی چسبید عزیزم روز شنبه با بابا و مامانی منیژه رفتیم واکسنتو زدیم .این دفعه فقط رو یه پات بود ...الهی بمیرم برات وقتی داشتن واکسن و میزدن داشتی برای بابا میخندیدی ولی همین سوزنش فرو رفت یه دفعه از گریه سیاه شدی ... بعدش هم که تا دیشب خونه ی مامانی بودیم تا اگه تب کردی مامانی کمکمون کنه...بعداز ظهرش دیگه درد پات زیاد شده بود و با گریه میجیغیدی و اصلا ساکت نمیشدی ..نصف شب هم که میخواستم بهت شیر بدم دیدم یه کم داغ شدی پس استامینوفنتو دادم و با مامانی با دستمال خیس ولرم یه کم دست و پا و صورتتو مرطوب کردیم که خدا رو شکر تبت اومد پایین و خواییدی...اخه تب که داشتی نمی...
8 اسفند 1390

عکس

اینم چند تا عکس جدید از اریا موشی مامان کیان جون امیدوارم که به اندازه ی کافی واضح باشه کاشکی میشد که پامو بکنم تو دهنم ولی حیف نمیرسه... اخ جون توووووووووووپ...حملهههههههههه ...
2 اسفند 1390