دلنوشته های بابایی .
سلام . پسرم
منم بابایی . مامانت الان خیلی وقته که خوابیده . ازم خواست یه چند خطی واست بنویسم . عزیز دلم
شاید باوش سخته ولی این روزا رو به امید اینکه زودتر ببینمت شب میکنم ... آخه دلخوشی بابا تو این دنیا فقط مامانت و تویی . شبا وقتی خوابه نیگاش میکنم و برای سلامتی هر دوتون دعا میکنم . جالبه بدونی هر وقت یه تکون کوچولو میخوری و مامانت احساسش میکنه اونقدر قربون صدقت میره که من حسودیم میشه . پسر گلم بابا تو یه سالگی پدرشو از دست داده و تصمیم داره هر چی توان داره برای خوشبختی تو ومامانت انجام بده که یه وقت خدای نکرده احساس هیچ کمبودی توی زندگیتون نکنین . هر چند تا همینجاشم همیشه شرمنده صبوری و گذشت مامانت توی این 8 سال زندگی مشترک بوده و هستم . خدا رو صد هزار مرتبه شکر میکنم که خوشبختیمون با اومدن تو کامل میشه . امیدوارم همه رفتار ت و همه شخصیتت مثل مامان گلت بشه تا همه از بودن در کنارت لذت ببرن . از هفته دیگه کارای اتاقتو شروع میکنم یه نقشه هایی تو سرمه که امیدوارم خوب از کار در بیاد . مامانی هم با پدر بزرگت و مامان بزرگت هفته دیگه میخوان برن واست خرید کنن . فقط میتونم بهت بگم یه دنیا دوستون دارم . و دست مامانتم میبوسم که داره همه سختیها رو با لبخند میگذرونه تا تو به جمعممون اضافه بشی . از خدای بزرگ آرزوی سلامتی براتون دارم .
این چند بیت زیبا هم تقدیم به مامانت
علیرضا


دلنوشته های بابایی .
