آریا آریا ، تا این لحظه: 15 سال و 1 روز سن داره

دردانه مامان و بابا

تولد یک ماهگی جیگر مامان

سلام     سلام اریا جون مامان یه ماه از اومدت پیش ما میگذره و من حاضر نیستم جای تو رو با هیچ چیز -هیچ چیز توی زندگیم عوض کنم .عزیز دل مامان هر روز که میگذره تو خودتو بیشتر و بیشتر تو دل  مامان و بابا جا میکنی .واقعا این همه عشق هیچ وقت برای من حتی قابل تصور نبود.                                        اریا جان تولد یک ماهگیت مبارک اینم چند تا عکس از یه ماهگی پسرم و کیک تولدش.. الهی قربون خندهات ...
7 آذر 1390

یک ماهگی اریا جون

سلام به همه ی دوستای خوب و مهربون من و بابایی و اریا ببخشید که اینقدر اپ کردن وبم طول کشید یه سلام مخصوص و ویژه به پسر عزیزم اریا جون که بعدا قراره خاطراتشو بخونه .پسر عزیزم من و بابا از وقتی که تو پا به زندگیمون گذاشتی از خوشحالی سر از پا نمیشناسیم و روزی چند بار خدارو به خاطر داشتنت شکر میکنیم.و واقعا بهترین هدیه خدا توی زندگی ما هستی واییییییییییییییییی چقدر حرف برای گفتن دارم...خیلی وقته که میخوام بیام وبو اپ کنم ولی اصلا نمیشه یا پسری بیداره و نمیذاره و یا خوابه و من اینقدر خستم که اصلا حسش نیست و میرم از فرصت استفاده میکنم و میخوابم ..الانم که 12.45 دقیقه جمعه شبه یه بار من اریا رو خوابوندم که بیام وب ولی بیدار شد و باباییش ال...
5 آذر 1390

هفته ی اول زندگی اریا جون

سلام به آریاجونی مامان پسر عزیزم امروز تقریبا یه هفته ست که تو پاهای کوچولوتو به این دنیا گذاشتی و زندگی مامان و بابا رو پر از عشق و قشنگی و امید کردی تاریخ دقیق تولدت هست 5 ابان 90 ساعت 9.10 آریا جون به زندگی ما خوش اومدی از همه ی دوستای عزیزم که تو این مدت به ما سر میزدن هم خیلی ممنونم و برای همشون ارزوی سلامتی میکنم حالا یه کم از خاطرات این چند روزی که گذشت و مینویسم البته به صورت خلاصه چون پسریم الان خوابه و ممکنه بیدار بشه... شب همون روزی که آخرین پستو گذاشتم رفتیم بیمارستان .بعد تا شوهری کارای بستریو کرد شد ساعتای 9 شب که من و با مامانم توی اتاقمون مستقر کردن .اونشبو به جرات شاید یک ساعت خوابیدم هم به خاطر استرس و هم سرم...
13 آبان 1390

خدارو شکر

سلام  به همه دوستای  مامانی و نینی آریای  بابا  امروز  صبح   چشمای قشنگشو به روی دنیا باز کرد . تا فردا  عکساشو  سعی میکنم بزارم . حال نینی  و مامانش  هر دو خووبه  فقط یه آزمایش  قند و دیابت ازش گرفتن که  یه کم نگرانموون کرده . التماس دعای فراوون دارم  . دست حق  پشت و پناه همه مامان  باباها و نینی  های عزیز     علیرضا
5 آبان 1390

بیمارستان

سلام به همه ی دوستای خوب وبلاگیم .واقعا از همه ی شما دوستای خوبم عذر خواهی میکنم که به خاطر شرایطم نمیتونم خیلی ان شم و بیام بهتون سر بزنم... ایشالله اگه بعدا پسری گذاشت حتما جبران میکنم من امشب میرم بیمارستان که بستری بشم که فردا صبح پسریو بیارن پیشم... واقعا خیلی استرس دارم و اصلا حال خودم و نمیفهمم از طرفیم خوشحالم که نی نی م میاد پیشم... توکل به خدا مثل همیشه که هیچ وقت من و تنها نذاشته... دوستان لطفا برای سلامتیه پسریم دعا کنید... ...
4 آبان 1390

اریا شوکولو 5 شنبه میاد پیشمون

سلام به همه ی خاله ها و عموهای مهربون و نی نی های خوشمل و کوشولو بالاخره بعد از این همه انتظار من و بابایی تصمیم گرفتیم که بریم اریا جونو 5 شنبه با زبون یه کم خشن از تو رختخواب گرم و نرمش بکشیم بیرون و یه خورده بوسش کنیم... چون واقعا دیگه دلمون اب شده واسش                                                            اریا جون عزیزم ما یک شنبه 1 ابان 90 باهمدی...
3 آبان 1390

پایان هفته 35

سلام پسر شیطون مامان .الان تازه یه ساعته که وارد هفته 37 م شدی .وهیجان من و بابایی برای دیدنت بیشتر شده. میدونی من دوباره سرماخوردم و یه کم حال ندارم.نمیدونم چرا اینقدر زود به زود مریض میشم مامانی.دیگه واقعا کلافه شدم. الان که دارم برات مینویسم ساعت 1.5 نصفه شبه و من که امشب به خاطر مریضیم بیحال بودم ساعت 11 خوابیدم ولی همینطور که میبینی از خوابیدن کلافه شدمو الان در خدمت شمام.تازه از رختخواب که بلند شدم هوس اب هویچ کردم که بابایی چوووون جوووونی که این روزا دیگه داره منو خیلی لوس میکنه برام گرفت.. .تازه باباییی برامون سوپ خوشمزه هم گذاشته رو گاز که صبح که پا شدیم بخوریم... خلاصه مامانی دیگه انتظار داره تموم میشه.این هفته هم من خیل...
24 مهر 1390