عکس
اینم چند تا عکس جدید از اریا موشی مامان کیان جون امیدوارم که به اندازه ی کافی واضح باشه کاشکی میشد که پامو بکنم تو دهنم ولی حیف نمیرسه... اخ جون توووووووووووپ...حملهههههههههه ...
نویسنده :
مامان و بابا
1:05
امروز 2 اسفند 90
سلام موشموشکی من الان ساعت ١ شب دوشنبه که نه دیگه رفتیم تو سه شنبه ٢ اسفند هست..تو از ساعت ١١ لالا کردی ولی دو بار تو خواب با گریه جیغیدی که بهت گریپ میکسچر دادم و دمر خوابوندمت که دیگه الان اروم شدی و خوابیدی... عزیزم تو این روزا خیلی شیرین تر و شیطون شدی و رو زمین که هستی همش میخوای بغلتی و وقتی هم که تو بغل من و بابایی یه لحظه اروم نداری و همش وول میخوری.چند بار هم شده که غلت زدی و صورتت رو زمین کشیده شده و بعدش گریه کردی.... مامانی من من و بابا عاشق شیطونیاتیم از الان نگران شنبه هستم چون میخوام ببرمت واسه واکسن ٤ ماهگیت..عزیزم اگه مجبور نبودم نمیزاشتم واکسنت بزنن...الهی بمیرم برای گریه های بی حالی بعدش عزیز دلم... هفته ای ...
نویسنده :
مامان و بابا
1:04
سه و نیم ماهگی نفسم
سلام پسر نازنازی مامان عزیزم تو این مدتی که نیومدم اتفاقای بامزه ای افتاده .دو سه روزیه که تو به طرز عجیبی علاقه پیدا کردی که یه سره دمر بشی .حتی وقتی میخوام لاستیکتو عوض کنم تا چشم برمیدارم برگشتی و همه جا رو تمیز کردی .تو این تعطیلاتی هم که داشتیم دو روزشو خونه نبودیم و رفتیم خونه ی پدربزرگ و عمو و عمه ی من و بهشون سر زدیم... روز اول خونه پدربزرگ من خیلی متعجبم کردی چون شلوغ بود و همه بغلت میکردن و میبوسیدنت و تو هیچی نگفتی و میخندیدی ولی بعدش که خوابت گرفت نتونستی تو اون همه همهمه بخوابی و شروع کردی از اون گریه های سلیته ایت به راه انداختن...که همه یه چیزی میگفتن :که دلدرد داره -گرمشه و...ولی خودم میدونستم چته ...تا بردمت یه جا...
نویسنده :
مامان و بابا
18:57
اریا عسلی
سلام ابنبات عسلی مامان عزیزم الان که دارم مینویسم شنبه 15 بهمن 90 هست و معلوم نیست که کی بتونم این پست و تموم کنم چون شما که الان تو ننوت لالا کردی هراز چند دقیقه یک بار یه جیغای بلندی میکشی با گریه ولی تا میام تکونت میدم دوباره اروم میشی ومیخوابی نمیدونم چیت میشه یه هوووو عسلم این روزا سخت سر تو شلوغه چون وحشتناک مشغول دست خوردن هستی و خیلی سعی داری دستتو تا مچ بکنی تو دهنت ولی خب نمیشه چون جا نمیشه دستت و بیشتر از قبل دمر میشی و بعدش که خسته میشی میگی ااااااه اااااه (دقیقا دو بار با کسره)یعنی منو برگردون ...بعضی وقتا هم میزارمت تو روروءکت که خیلی دوست داری با اینکه بازم زود خسته میشی و اصلا نمیدونم کار درستی هست تو این سن استفاده از...
نویسنده :
مامان و بابا
17:16
ماهگرد سه ماهگی
سلام عسل مامان پسرم فردا صبح دیگه وارد 4 ماهگی میشی .... چقدر زود گذشت.. مامان جون دیگه مرد شدیااااا عزیزم همه ی موهای سرت داره میریزه که میگن طبیعیه و میخوای موی جدید در بیاری. اب دهنتم که همچنان میریزه و همه ی لباسات و دستات همیشه خیسه ...الهی قربونت برم چون دستات و مدام تا مچ تو حلقت میکنی... اینقدر که بعضی وقتا زور به دلت میاد راستی اولین غلت زدنتو دو شنبه 3 بهمن زدی من که ذوق مرگ شدم مامانی از خوشحالی ...شب واسه بابایی هم زدی تا خوشحالش کنی .که موفق شدی چون بابا هم ذوقید خیلییییی زیاد اینجوری بعدش هم اینجوری فقط یه چیزی نگرانم کرده اونم اینکه نمیدونم چرا وقتی خوابی یه دفعه با ص...
نویسنده :
مامان و بابا
18:50
اریا در سه ماهگی
اریا خوافالووووو
سلام عزیز دلم دیگه حالتو نمیپرسم بلکه میخوام از حال و احوالت برات بگم.الان لالا کردی و داری تو خواب میخندی .پسرم یکی دو هفته ست که خوابت خیلی خوب شده و از شب ساعت 12 تا 1.5 که میخوابی تا فردا ساعت 11 تا 1 خواب هستی و فقط برای شیر بیدار میشی...اونم چی زورت میاد چشاتو باز کنی ... همینطوری چشم بسته وول میخوری و غر میزنی تا بهت شیر بدم...الهی فدای غر زدنات شومبولی مامان دیشبم که مامانی زحمت کشیدن و اومدن و شما رو بردن حموم.گلکم چون من هنوز میترسم شما رو حموم کنم مامانی که هفته ای یه بار شما رو میبرن من کمک میکنم و شما رو لباس میکنم البته بابا جونیت خیلی دوست داره شما رو حموم کنه ولی من نمیزارم (بابایی میگه حسودی میکنی که من اول ببرمش) ...
نویسنده :
مامان و بابا
17:27
بدون عنوان
سلام پسر گلم خوبی مامانی الان لالا کردی منم اومدم یه خبر خوب بهت بدم ... اگه خدا بخواد جمعه این هفته یعنی 23 دی 90 ما قراره برات مهمونی عقیقه بگیریم حالا بعدا میام با خاطره اون روز عزیزم...همه فامیل که فهمیدن برای دیدنت لحظه شماری میکنن ...اخه این زمستونی من شمارو از ترس اینکه سرما بخوری هیچ جا نبردم الهی قربونت برم که همه عاشقتن نانازم حالا سختیه کار اینجاست که من 5 شنبه امتحان استخدامی دارم چون عقب افتاده بود..عزیزم واسه مامان دعاکن گلم راستی دیشب 4/5 نصف شب خوابیدی خب خوابت نمیومد دیگه چیکار کنم حالا یکم از کارای بامزت بگم: وقتی عطسه ت میگیره و نمیاد الکی چند تا سرفه ی بامزهی زورکی میکنی... ظهرا و شبا که بابایی میا...
نویسنده :
مامان و بابا
16:44
دو ماهگی عشق مامان
سلام عسل مامان ایندفعه دیگه واقعا دیر تر از همیشه اومدم ببخشیدناراحت اخه شما خواب که هستی و من هر وقت میام کامپیوتر و روشن میکنم سریع بیدار میشی در صورتیکه اگه نیام سمت کامپیوتر شاید یه سه چهار ساعتی بخوابیسبزجالبه نه پسر گلم تو این یک ماه شما کلی بزرگتر شدی و دیگه تقریبا من و بابایی رو میشناسی.الهی قربون اخلاق خوبت برم بجز وقتایی که دل درد داری و گشنه هستی و خوابت میاد وجیش کردی (دیگه وقتی نمیمونه ) همیشه برای من و بابایی میخندی و حرف های نامفهوم میزنی.ودیگه خیلی بیشتر با اسباب بازیهای صدادار و پر رنگت سرگرم میشی.به طرف صدا برمیگردی و اسباب بازیاتو دنبال میکنی... ماجرای واکسن دو ماهگی:چون من اصلا دلم نمیومد که ببرمت برای واکسن و...
نویسنده :
مامان و بابا
16:44




