آریا آریا ، تا این لحظه: 15 سال و 1 روز سن داره

دردانه مامان و بابا

امروز 5شنبه 2 شهریور 91

سلام جوجو نازنای مامان ما به مدت یک ماه از جمعه تا 3 شنبه میریم مشهد به خاطر کار بابا... اونجا که هستیم بابا از صبح تا شب نیست ولی من و تو پیش خاله اتنا هستیم...امیدوارم بهت خوش بگذره.. دیروز خیلی غصه خوردم چون خونه مامان من که بودیم لپتو زدی به میز تلویزیون و زخم شد یه عالمه گریه هم کردی ولی زود ساکت شدی...شبش هم رفتیم خونه مامان بابا که بازم با پارسایی و دریا جون کلی بازی کردی و بهت خوش گذشت...تو پارسا دریا رو خیلی دوست داری و هر وقت که گریه میکنی من که اسم اونا رو صدا میزنم که بیاین پیش آریا تو ساکت میشی و میخندی...الهی فدات شم... این روزا دیگه انگشت اشارت و نمیشه جمعش کرد...و هر چی میخوای اشاره میکنی...فوق العاده عاشق لوستر و ...
2 شهريور 1391

اولین عید فطر آریای مامان

سلام همه ی وجودم... دیروز عید فطر بود و این اولین عید فطری بود که تو در کنار ما هستی... خدایا شکرت که فرشتم  و به ما هدیه دادی ..خدایا شکرت به خاطر اینکه هست...اینکه سالمه....اینکه میخنده...بازی میکنه ....نفس میکشه...و ما با نفسهای اون زندگی میکنیم...مامان جون واقعا نمیدونم تا وقتی نداشتمت چه جوری زندگی میکردم...حالا یه سال هم نشده که اومدی پیشم ولی انگار صد ساله میشناسمت...تو دیگه حالا همه ی وجودم شدی... عاشق بازی کردناتم وقتی همه ی اسباب بازیا تو خراب میکنی...وقتی کنترلو اسباببازیا تو میکوبی زمین تا باطریاش و ازش جدا کنی...عاشق وقتیم که میخوام بخوابونمت و تو همش میخندی و مامان و به خنده میندازی تا اینکه نخوابی ...اینجوری  ...
30 مرداد 1391

آریای 5 دندونی مامان

سلام عشقم دیروز یه دفعه با بابا جونت متوجه شدیم که 2 تا مروارید دیگه از پایین مهمون دهن عسلیت شده من که اصلا انتظارش و نداشتم چون منتظر یکی دیگه از دندونای جلوی بالات بودم و هر روز چک میکردم که در اومده یا نه... عزیزم مبارکت باشه دیگه حسابی دندون دار شدی هااااا.... مهمونیایی که رفتیم خیلی خوش گذشت و تو حسابی شیطونی و دلربایی کردی .به طوری که همه همش حواسشون به تو بود و قربون صدقه ت میرفتن....خونه عموت سر سفره دست گرفته بودی به پشت همه و سعی میکردی  به همه سر بزنی و رکورد یه دور کامل دور سفره رو از خودت به جا بزاری...و مثلا از پشت بابا به مامانی و بعد عمه و شوهر عمه و پارسا جون و تا اخر...حال بشقابای غذاشونم میپرسیدی تو راه ...
27 مرداد 1391

امروز 22 مرداد 91 هست

سلام نفسی مامان امشب که دارم برات مینویسم شما 9 ماه 19 روز و 2 ساعت سن داری ...و الان 11.03  دقیقه شبه که شما لا لا کردی یه نیم ساعتی میشه .... الهی قربونت برم که مثل فرشته ها میخوابی                                                                    مادیروز صبح رفتیم مشهد و بابا امروز نوبت دکتر داشت ...صبح ش...
23 مرداد 1391

آموزنده

استادی در شروع كلاس درس ليوانی پر از آب را به دست گرفت آن را بالا برد تا همه ببينند بعد از شاگردان پرسيد " به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟"- شاگردان جواب دادند : 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم استاد گفت: من هم بدون وزن كردن نمی دانم دقيقا وزنش چقدر است. اما سوال من اين است. اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همينطور نگه دارم چه اتفاقی می افتد؟ شاگردان گقتند: هيچ اتفاقی نمی افتد.. استاد پرسيد:اگر آن را چند ساعت همينطور نگه دارم چه؟ يكی از شاگردان گفت:دستتان كم كم درد می گيرد. " حق با توست . حالااگر  يك روز تمام آن را نگه دارم چی؟ " شاگرد ديگری جسارتا گفت: "دستتان بی حس می شود ع...
19 مرداد 1391